![]() |
سايت اطلاع رساني انتشارات فرتاب
|
![]() |
|
|
|
دانــم كه زنــدگاني قـدر بشـر نــدارد دانم كه آگهي از حـكـم قــدر نــدارد در تنگناي تقدير بايد سـكــوت كــردن درگيرودار هستي انسان سپر ندارد گـرگ اجـل چـو آيـد تسليـم بـود بـايد در دامش اوفتـادن چون و مگر ندارد اما هزار حسرت كان آفتاب جان رفت شام سياه يـاران ديـگــر سحر ندارد اي ماهتاب خوبي برخيز و دلبري كن بـاغ اميــدواري بـي تــو ثمــر نــدارد بازار مرگ را چون، رونق دهند خوبان گنجينــه ي نجابت درّ و گـهـر نــدارد پر شد زآه سوزان چشمان دردمندان از سيل اشك خونين راه نظــر نـدارد از داغ و هـجـر بـابا فرياد و داد اگرچه دانـم كـه آه و افغـان ديگـر اثـر ندارد پيوسته دركنارت مسرور ومست بودم بودم گمان كه جانان عزم سفرندارد در ظلمت غــم او پيوستـه داغـداريـم آن شمـع خفتـه امـا گويا خبر ندارد اي مرغ خسته جانم پرواز گيـر و بنگر كاين مرغ خسته جانت پرواز پر ندارد
|